تابستانی که گذشت کتاب «آسیا در برابر غرب» را دو بار خواندم. با این که وزن چمدان خیلی مهم است و ترجیح بر این است که توی سفرها کتاب با خودم نبرم اما نتوانستم از خیرش بگذرم و کتاب را با خودم به آلمان هم بردم. حس میکردم باز هم باید بخوانمش. حس میکردم دوباره بهش رجوع خواهم داشت. اما وقت خیلی کم بود و اصلا نشد که بار سوم بخوانمش. اینقدر همه چیز سریع گذشت که حتی وقت نکردم جاهای خطکشی شدهی کتاب را مرور کنم.

واقعا لذت بردم ازین کتاب. به روح شایگان درود فرستادم که چند دهه پیش همچه کتابی نوشته. جمله به جمله فکر شده است. آنجاهایی که دارد فرهنگهای هند و چین و ژاپن را تشریح میکند انگار یک متن ادبی تمام عیار است. بار اول که خواندم صفحات اول من را خیلی ترساند. آنجا که شایگان مواجههی فرهنگهای آسیایی در برابر طوفان نهیلیسم غرب را شرح میدهد برایم ترسآور بود. با این که پر پر شدن یکی از این فرهنگها (فرهنگ ایرانی) را در زندگیام با گوشت و خون تجربه کردهام اما خواندنش از زبان شایگان باز هم ترسناک بود. بار اول حالم خیلی گرفته شد. حتی کتاب را زمین گذاشتم. ولی خودم را مجبور کردم که دوباره بروم سراغش. ویزای آلمان توی پاسپورتم بود و فکر میکردم بین سنگاپور و آلمان باید یک پل بزنم.
حس میکردم کتاب «آسیا در برابر غرب» آن حلقهی مفقودهی بین سنگاپور و آلمان را در تجربیات زندگیم پر میکند و پربیراه هم فکر نمیکردم. از من بخواهند اگر سنگاپور را در فقط یک تصویر خلاصه کنم، تصویر دیوارهی یکی از پاساژهای خیابان ارشارد سنگاپور را انتخاب میکنم که حک کرده بودند «زندگی در آسیای جدید». توی ذهنم آن را در کنار کتاب کیشور محبوبانی (زیستن در قرن آسیایی) قرار میدادم و اینجا بود که کتاب «آسیا در برابر غرب» شایگان حرفها برایم داشت. راستش از نظر فکری هم توی برلین چندین بار جملاتش توی ذهنم پررنگ شد. هم آنجاهایی که در مورد نیچه و داستایوسکی نوشته بود. هم آنجایی که غرب همه چیز را کنار گذاشت، اما برای حفظ حیات به یک چیز دست یازید: قانون. قانونی که برای فرهنگهای آسیایی واقعا سخت است فهمیدن و عمل کردن به آن. آن روح پرسشگری غرب و تعریفی که شایگان از روشنفکری غرب داشت را هم حس کردم. حتی یک جایی از کتاب حس کردم شایگان وقوع حوادثی مثل ۱۱ سپتامبر هم پیشبینی کرده بوده. اما هنوز هم وقت نشده که یک بار دیگر بنشینم دل سیر نکات و برداشتهایم از کتاب را لیست کنم و حداقل یک متن جمعبندی بنویسم.

برای سوغاتی سفر از برلین برای دوستان دو نوع جاکلیدی خریدم: یکی جاکلیدیهای امپلمن و یکی هم جاکلیدیها ترابی (ماشین آلمان شرقیها). ترابیهای برایم نماد آلمانی شرقی و حکومت کمونیستی و. سنت دیوار برلین و این روزها روحیهی برابریخواهی جاری در برلین بود. جاکلیدیهای امپلمن برایم نماد احترام به قانون نزد آلمانیها بود. آن درجه از تبعیت و احترام به قانونی که در آلمانیها دیدم برایم بسیار برجسته بود. البته که توی سنگاپور هم این درجه از تبعیت از قانون را دیده بودم. اما تفاوت برایم این بود که در سنگاپور همه جا شما دوربینهای امنیتی میبینی. از ایستگاه متروی بوتانیک گاردنز که خارج میشوی بالای سرت ۱۲ تا دوربین امنیتی چسبیده به هم میبینی. نه در زوایای مختلفها. کنار هم دقیقا و با یک زاویهی دید. حسی که در من ایجاد شده بود این بود که تبعیت از قانون به خاطر ترس است. اما در برلین بزرگ و ولنگ و باز این تعداد دوربین امنیتی دیده نمی شد. اما باز هم مردم به طرز غریبی به قانون احترام میگذاشتند. چراغ قرمز رد نمیکردند. همه جا سعی میکردند طبق قانون رفتار کنند. امروز برداشتم یک بار دیگر کتاب را نگاه کردم. به خصوص آن بخشی که شایگان در مورد کنار گذاشتن دین و جایگزین کردن قانون در اروپا صحبت میکند. به نظرم آمد برای جمعبندی چند ماهی که در برلین و آلمان از سر گذراندم خیلی خوب است. بعد دیدم در ادامهی متنش در مورد رفتارهای ما ایرانیها هم یک صفحه نوشته که با توجه به شرایط این روزهای ایران دیدم آن هم به طرز غریبی مصداق دارد.
« ملتی که امانت را از دست بدهد ناگزیر است چیز دیگری جایگزین آن کند. غرب چهارصدسال است که امانت خود را از دست داده و در این مدت متفکران غربی به فکر چاره بودهاند. استقرار حکومت قانون، حقوق بشر، حاکمیت ملی و آزادی انفرادی ثمر چندین سده زحمت و کوشش پارسایانه است و غرب توانست به تدریج نظام مدنی را جایگزین نظام مذهبی کند.
تعلیم و تربیت مدنی و مسئولیت فرد در برابر اجتماع و ملاحظهی حقوق دیگران که نتیجهی نظام همان مدنیت است اندک اندک جایگزین جهانبینی مسیحیت شد و جامعه سازمانی یافت که بر «منافع عموم» استوار بود.
اینک در حدود دویست سال است ک غربیان سخن از بحرانهای خود میکنند و در قرن هجدهم یعنی در بحبوحهی عصر روشنگری، ژان ژاک روسو مفهوم پیشرفت و تمدن را در روزگاری که روح زمانه حکومت خرد را میستود و شالودهی انقلاب فرانسه را میرخت سخت انتقاد کرد. انحطاط فرهنگ، غروب خدایان، مرگ اساطیر و سقوط معنویت دیری است که مسئلهی روز شده و از هر سو علیه اختناقی که بیماری تولید اقتصادی در جامعهی مصرف ایجاد کرده است فریاد اعتراض برمیخیزد.
آثار نهیلیسم در غرب پدیدهی نورستهای نیست. نهیلیسم زیربنای مسیحیت را سست کرد، قالبهای فرهنگی را یکسره از میان برداشت و این واژگونگی در کلیهی شئون فرهنگی، علمی و فکری اثر گذاشت و چون روح غربی فطرتا مبارزهطلب است به احیای ارزشهای دیگر پرداخت و در قبال پرتگاهی که زیر پای خود احساس میکرد خود را نباخت، به رسات پرومتهوار خود واقف شد و به تدریج خود را جایگزین خدایان کرد و ملال و تنهایی و اضطراب روح فاوستی خود را در آثار هنریاش منعکس ساخت و با کوشش طاقتفرسا در همهی زمینههای علوم و فکر و هنر به نتایجی رسید که ناقض معیارهایی بود که طی قرون به خود بشارت داده بود.
این شکست نیز او را مایوس نکرد و با هشیاری هر چه تمامتر به عبث بودن تلاشهای مذبوحانهی خود معترف شد و به فکر چاره افتاد. متفکرانی برخاستند که برخلاف آن دیوانهای که در کتاب نیچه مرگ خدا را اعلام میکرد زمانه را زمان انتظار طلوع خدا یا حقیقتی جدید دانستند. آنچه از آرای گوناگون متفکران غربی برمیآید این است که دورهی «جهانانگاری» به پایان رسیده و دیگر کسی نمیتواند مانند هگل در فلسفه همان ادعایی را داشته باشد که پروردگار عالم در خلقت.
نهضتهای سالهای شصت و به خصوص انقلاب جوانها و توجه آنان به تجربهی درونی که از طریق مواد مخدر حاصل میشد و آگاه شدن به اینکه انسان موجودی یکبعدی نیست چنان که دکارت میپنداشت بلکه عالمی است باز به افقهای ناشناخته، عالمی که در کنه وجودش امکانات بسیار دارد هم جنبهی مثبت داشت هم منفی. مثبت از آن رو که غرب را به عالم مثال و تخیل که روش تقلیلی تفکر غربی آن را سرکوب کرده بود موجه میساخت و هم نیاز به ارضای خواستههای معنوی انسان را مطرح میکرد و به خصوص نشان میداد که اگر این نیازها مجراهای طبیعی برای بروز نداشته باشند ممکن است به هر صورت تبدیل شوند حتی غیرمحتملترینشان. در واقع مواد مخدر جایگزین جملهی آن حالات وجد و سماع و مکاشفه میشد که در تمدنهای آسیایی روزگاری جزیی از زندگی و طریق متداول سیر و سلوک محسوب میشد. و منفی از آن رو که علیرغم قیامهای آرام ضد نظامهای مسلط نتوانست هیچ جای پایی محکم کند و سرانجام مانند سایر نوآوریهای جامعهی مصرف در همان جامعه مستحیل شد. به عبارت دیگر، خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
شاید کمتر قومی به اندازهی ایرانیها خود را به باد انتقاد گیرد. ولی ما هیچگاه نمیکوشیم درد خود را دریابیم و انتقاد ما بیشتر جنبهی بیزاری و فحاشی دارد تا جنبهی تحلیلی. میدانیم که یک جای کار لنگ است اما نمیدانیم درست کجا. میدانیم که باید بسیاری از مسائل روشن شود و مقطعی هم از وضع کنونی ما داده شود، ولی نمیدانیم چگونه میتوان این کار را کرد. بحث دقیق دربارهی عناصر غالب تفکر یک ملت و خلقیاتش مستلزم اندکی حوصله و اندکی عشق است. حوصله نداریم چون میخواهیم یک شبه ره صد ساله برویم. اغلب مضطربیم و چنان رفتار میکنیم که انگار آخر زمان است و بلایی بزرگ از آسمان بر سر ما نازل خواهد شد. صبر و حوصلهای که در بطن طبیعت میوهای را به ثمر میرساند از آن ما نیست. شتابزدهایم، چرا که مضطربیم. اضطراب موقعی ایجاد میشود که انسان از درد خود باخبر نباشد. حصول این آگاهی و مطرح کردن آن از جمله لوازم بهداشت روانی یک قوم است…» ص ۱۵۶ تا ص ۱۵۸
آخرهای کتاب البته، شایگان یک خرده در ارائهی راهکار یک جورهایی گنگ میشود. میداند که ایران نمیتواند راه ژاپن را برود. ژاپن بین آسیاییها اولینی بود که طوفان نهیلیسم غرب را احساس کرد و با عمق وجود به سمتش رفت. آن زمان که ژاپن دانشجوی فلسفه به هاروارد میفرستاد بقیه هنوز در خواب خرگوشی بودند. هنوز هم ژاپن و جامعهاش در سطح بالاتری هستند. اما برای ایران دیر شده بود. همان زمان هم دیر شده بود. بعد از انقلاب هم که ایران کلا به راه دیگری رفت. راهی که شایگان بعدها به خاطرش اظهار شرمندگی کرد. راهکاری که آخر کتاب پیشنهاد میدهد این است که به روی غرب چشم نبندیم. برویم و با آغوش باز بفهمیمش. در عین حال تاکید دارد که خودمان را هم باید خوب بشناسیم. این شناخت دوجانبه را مهم میدانست. امکانی که سال به سال و روز به روز کم و کمتر شده است.