چه کسی می‌تواند مهاجرت کند؟

چه کسی می‌تواند مهاجرت کند؟

سپهرداد
این حکایت سعدی را  که می‌خواهم بگویم آقای برج‌ساز برای‌مان تعریف کرد. داستان آقای برج‌ساز مفصل است و بعدا تعریفش می‌کنم. بحث مهاجرت داغ است و این روزها همه حق خودشان می‌دانند که مهاجرت کنند. آقای برج‌ساز یک حکایت از سعدی را برای‌مان یادآوری کرد که اصلا به یادش نبودم. در عجب ماندم که سعدی (علیه‌الرحمه) به چه تجربه‌ای از زندگانی رسیده بود که حرفش قرن‌ها بعد هنوز هم مصداق دارد. از باب سوم گلستان است، در فضیلت قناعت.  قصه‌، قصه‌ی یک (مشتزن) کشتی‌گیر است که از تنگی ایام خسته شده و می‌خواهد به سفر برود (مهاجرت کند) تا وضعیتش بهتر شود. می‌رود پیش پدرش که اجازه بگیرد و می‌گوید: فضل و هنر ضایع است تا ننمایند/ عود بر آتش نهند و مشک بسایند. پدرش مخالفت می‌کند و می‌‌گوید پسر…
Read More
خانه دوست کجاست؟

خانه دوست کجاست؟

سپهرداد
خانه دوست کجاست؟ دفعه‌ی پیش که رفته بودیم سر مزار کیارستمی، سبد کوچک گیلاس‌ها غافلگیرم کرده بود. هنوز هم طعم گیلاس خوردن سر مزارش زیر دندانم است. این بار اما مزار کیارستمی غافلگیری دیگری برایم داشت.این بار با دوچرخه رفتیم. کله‌ی سحر هنوز آفتاب طلوع نکرده راه افتادیم و آرام آرام سربالایی گردنه‌ قوچک را رکاب زدیم و بعد هم پیچ در پیچ‌های سرپایینی به سمت لواسان را به آنی طی کردیم. نان داغ خریدیم. روی چمن‌های یک پارک کوچک زیراندازمان را پهن کردیم. نیمرو درست کردیم. هنوز آفتاب گرمای تابستانی‌اش را به اوج نرسانده صبحانه‌مان را خوردیم و به سمت قبرستان توک مزرعه رکاب زدیم. در قبرستان باز بود. با دوچرخه رفتیم تا سر مزار عباس کیارستمی. من پاندا را گذاشته بودم کنار مزار و داشتم عکس ازش می‌گرفتم…
Read More
به خودش هم همان قصه‌ی دیگران را گفتم

به خودش هم همان قصه‌ی دیگران را گفتم

سپهرداد
نشستم روی صندلی عقب ماشین و بهش زنگ زدم. نمی‌دانستم از من چه می‌خواهد. نشستن روی صندلی عقب ماشینم را دوست دارم. از روزی که این یکی ماشینه را گرفته‌ام فقط خودم رانندگی کرده‌ام و در اکثریت اوقات هم تنها. جایگاهم طبیعتا همیشه پشت فرمان بوده. وقتی روی صندلی عقب می‌نشینم حس هم‌زمان مالکیت و آسودگی را تجربه می‌کنم. مالکیت یک فضای‌ی ۳-۴ متر مربعی و آسودگی حرکت نکردن و ایستادن و به کار جهان نگریستن. ازم کار سختی نمی‌خواست. یعنی برایم کار آسانی بود. گفتم باشد. بعد ویرم گرفت ضربدری بازی دربیاورم. اصلا آدم این بازی‌ها نیستم راستش. بعضی‌ها این‌جوری‌اند. حتما باید یک لیوان آب به‌شان بدهی تا به تو یک لیوان آب بدهند. نه کمتر و نه بیشتر. ترجیحا هم بدون فوت وقت. اگر هم یک لیوان آب…
Read More
زیر و زبر شدنم آرزوست

زیر و زبر شدنم آرزوست

سپهرداد
خاکستر؟ نه. خاکستر اسم درستی نیست.  باقی‌مانده‌ها... ته‌نشین... چیزهایی که بعد از یک دوره‌ی سکوت ته ذهن رسوب می‌کنند و گاه خیی سنگین‌اند، گاه خیلی خیلی چسبناکند. شکر خالص نیستند. نمک خالص هم نیستند. قروقاطی‌اند و چون سکوت است و آرامش و آب در لیوان در سکون، مزه‌ی تلخ و شیرین‌شان خیلی غلیظ است. راه حل؟ شاید توربولانس و هم خوردن و هم زدن و زیر و زبر کردن و زیر و زبر شدن... فعالیت بدنی هم خودش یک جور توربولانس در مقیاس خیلی کوچک است. دیشب که می‌خوابیدم به این فکر می‌کردم که امروز صبح سوار بر «کوشین» در جاده‌های خلوت و دم‌دار و شرجی و شبنم‌زده‌ی و پر از بوی برنج صبح زود به باقی‌مانده‌ها و ته‌نشین‌شده‌هایی که کاری هم نمی‌توانم باهاشان بکنم فکر می‌کنم و برای دل…
Read More
MPA- روایتی از یک دانشجوی ایرانی دانشگاه هاروارد

MPA- روایتی از یک دانشجوی ایرانی دانشگاه هاروارد

سپهرداد
روایتی از یک دانشجوی ایرانی دانشگاه هاروارد: معصومه خندان لیسانس, برق شریف خوانده بود. و فوق لیسانس ام بی ای دانشگاه تهران. و بعد رفت آمریکا و از هاروارد فوق لیسانس MPA گرفت. دیروز آمده بود دانشگاه تا در یک ارائه‌ی 1 ساعته از تجربیاتش در دوره‌ی 2 ساله‌ی هاروارد و رشته‌ی MPA بگوید. حرف‌هایش جالب بود. زمینه‌ی دانشگاه خیلی مهم است. context دانشگاه است که برایت می‌ماند. رشته‌ای که خوانده‌ای به خصوص در مقطع لیسانس به محاق فراموشی می‌رود. ولی زمینه‌ی دانشگاه نه. مهارت‌هایی که آدم در دانشگاه‌های خوب یاد می‌گیرد باعث می‌شود که بتواند زندگی کند. بتواند در هر کجایی ازین کره‌ی خاکی هست خوب عمل کند. شریف و تهران و بعد هاروارد از او شخصیت فوق‌العاده‌ای ساخته بودند. مدرسه‌ی هاروارد کندی، مدرسه‌ی آموزش حکومت‌داری و سیاست‌گذاری است.…
Read More
تا میدان تجریش

تا میدان تجریش

سپهرداد
تا میدان تجریش. تو خواندن داستان و رمان خیلی موضوع‌محور شده‌ام، به خصوص مجموعه داستان‌‌های کوتاه. تازگی‌ها اصلا راضی نمی‌شوم که برای مجموعه داستانی که داستان‌هایش وحدت موضوعی نداشته باشند و نویسنده همین‌جوری محض قصه گفتن چند تا داستانش را کنار هم چیده باشد وقت صرف کنم. دو تا کتاب «خیابان ولی‌عصر تهران» اما داد می‌زد که وحدت موضوع دارند. یک کتاب مجموعه روایت‌های غیرداستانی از خیابان ولی‌عصر و یکی هم مجموعه روایت‌های داستانی. خریدنش خیلی برایم قصه شد. یک کتاب برای یک نفر می‌خواستم بخرم. دیدم سایت طاقچه سرویس خرید کتاب چاپی هم راه انداخته و آن کتاب را اتفاقا از بقیه‌ی جاها دارد ارزان‌تر می‌فروشد. بعد نمی‌دانم چه شد که این دو تا کتاب را هم دیدم. تعداد صفحات و مقدمه و فهرست را که نگاه کردم حس کردم…
Read More
گردالی گردالی

گردالی گردالی

سپهرداد
غم غریبی دارم. می‌توانم تفکیک کنم که ریشه‌های غمم چه‌ها هستند. ولی راه حلی جزء تعلل ندارم و تعلل هم بدترین راه حل است. محمد از همان هفته پیش گفت که سریع اقدام کن وقت زیادی نداری؛ من اما هنوز دارم با نوک پاهایم روی زمین گردالی گردالی می‌کشم. حمید چند روز پیش گفت که ایمیل بزن و پیام بده و رابطه بساز کار می‌توانی پیدا کنی و بقیه‌ی هزینه‌ها را پوشش خواهی داد. بعد از چند روز یک ایمیل کوتاه زدم فقط. تریش درجا جواب داد که آره کار هست منتها تو اول باید اقدام کنی. کلا سیستم درجا جواب دادن‌شان هم برایم استرس‌برانگیز است. مریم از کنار حمید توی گوشی داد زده بود که به زحمتش می‌ارزه. به زحمتش می‌ارزه. به زحمتش می‌ارزه. گفتم از این‌که اکثر هم‌کلاسی‌ها…
Read More

پس از زمستان

سپهرداد
بابام به این بهانه که درخت لی توی حیاط زیادی بزرگ و تناور شده است آن را داد به تیغ اره‌ موتوری چوب‌فروش‌ها و سایه‌اش را از خانه کم کرد. می‌گفت درخته زیاد بلند شده بود و توی بادها احتمالش بود که سنگینی تنه‌اش آن را ریشه‌کن کند. قبول نداشتم حرفش را. چون درخت لی هم‌خانواده‌ی نارون‌هاست و نارون‌ها ریشه‌های خیلی پرشماری در زمین ایجاد می‌کنند. فکر کنم حداقل ۵۰ سال سن را داشت. من عاشق شکوفه‌های وقت بهار درخت لی بودم. چون ارتفاعش زیاد بود شکوفه زیاد داشت. شکوفه‌های درخت لی توی شب درخشش دارند. یک حالت شب‌رنگ عجیب غریبی دارند که شب‌های سال نو را برایم سرشار از حس و حال می‌کرد. سایه‌ی خیلی خوبی هم داشت. در تابستان و پاییز امسال، حیاط‌ و خانه‌مان بی‌سایه شده بود.…
Read More
این ۳ درصد کار منه

این ۳ درصد کار منه

دیاران, سپهرداد
کتاب را باز کردم و همین‌جوری ورق زدم. چاپ ۱۴۰۰ بود و در باب موضوع مهاجرت در ایران. موضوع جالب و مهمی هم داشت: اعزام نیروی کار به خارج از ایران. توی ذهنم ترکیه را دارم که در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ و ۸۰ میلادی میلیونی کارگر می‌فرستاد آلمان. می‌خواستم ببینم کتابه همچه مدلی را پرورانده یا نه؟ ورق زدم. چند تا نمودار دیدم که برایم آشنا بود. پاراگراف‌های بالای نمودارها را خواندم. عه. این‌ها که واژه‌های من هستند. وقتی می‌خواهم به یک موضوعی آب و تاب بدهم از این مجموعه واژگان استفاده می‌کنم. طرز جمله‌بندی‌ها عین جمله‌های من هستند که... عه. عه. عه. ورق زدم. خودش بود. چند تا مقاله‌ی من پشت‌ سر هم کپی پیست شده بودند توی متن کتاب. مقاله‌هایی که ۴ سال پیش نوشته بودم و…
Read More
وطن جایی است که تو آن را می‌سازی

وطن جایی است که تو آن را می‌سازی

سپهرداد
در دیدارهایم با آدم‌ها سعی می‌کنم شاه‌جمله‌ها را یادداشت کنم. یک سنت هالیوودی وجود دارد که فیلم باید دیالوگ طلایی داشته باشد. دیالوگی که آدم‌ها بعد از به یاد آوردن قیافه‌ی قهرمان‌ها آن را زمزمه کنند. شاه‌جمله یا همان دیالوگ طلایی آدم‌ها را در ذهنم ماندنی می‌کنند. کیف‌ساز افغانستانی برای ما چند تا شاه‌جمله داشت. قصه‌ی زندگی‌اش را تعریف کرد. این‌که کودک بوده که با پدر و مادر و خانواده از افغانستان به پاکستان مهاجرت کرده. ۲ کلاس درس در افغانستان خوانده بود. بعد در کویته‌ی پاکستان هم ۲ کلاس درس خواند و بعد از آن خانوادگی به ایران مهاجرت کردند. اواخر دهه‌ی هفتاد بود. در ایران درس نخواند. یک راست فرستادندش سر کار. از همان اول نوجوانی هم به عنوان کارگر روزمزد توی کوچه پس‌کو‌چه‌های چهارراه سیروس و عودلاجان و…
Read More