
حضر
آرام و از لاین کندرو میروم. شلوغ نیست. خلوت هم نیست. جوری است که با سرعت میانه میشود رفت. عجله ندارم. زودتر از مسافران میرسم. میدانم. باید مسافری را به جرگهی مسافران برسانم. مسافران دارند از جادههای شمالی میآیند تا رهسپار جادههای مرکزی و بعد جنوبی شوند. میشده آنها را در قزوین یا آبیک ببینم و مسافرم را به آنها پیوند بدهم. حوصلهی عبور تکراری از اتوبان کرج را نداشتم. گفتم میآیم ساوه. گفتند از اتوبان آبیک برایمان عبور راحتتر است. جایی در میانهی اتوبان قم را بهشان آدرس دادهام تا مسافرم را به آنها بپیوندانم.ساکت و آرام و بیشتاب میرانم. بعد از عوارضی تهران سرعت ماشینها کمکم زیاد میشود. لاینم را به کندرو تغییر میدهم تا آرام رفتنم مزاحم کسی نباشد. یاد سالهای گذشته میافتم. مسافرتهایی که صبح خیلی…