عباس کیارستمی یک جملهای دارد که میگوید هر وقت نمیدانی باید چه کار کنی و وامیمانی و حیران و ویلان میشوی، حرکت کن. به یک سمتی حرکت کن. فقط حرکت کن.
برای من چالشهای حالا سالانهی سهیل مصداق این جملهی عباس کیارستمی شده است. در روزگاری که صبحمان را با خواندن اخباری شروع میکنیم که نمیدانیم قرار است چه بلایی تا آخر روز به سرمان بیاورند و قیمت اجناس ساعتی در حال تغییر است و ادبار و بیچارگی، حس غالب در مورد آینده است، رخوت و بیحالی و بیانگیزگی شاید اولیهترین واکنش باشد. هر کسی در لاک خودش است و سعی میکند آبباریکهی ادامهی حیاتش را بچسبد. صحبت از گسترش و بهبود نیست. اما واکنش درست در پاسخ به چنین شرایطی که چه کنم چه کنم از سروروی هر آدمی میریزد همان جملهی کیارستمی است، همین چالشهای سالانهی سهیل است.
نمیدانم از بخت و اقبال خوبم است یا واقعا چیزهایی در کار است که نمیبینم. اما این توفیق را داشتهام که در هر دو چالش سالانهی سهیل شرکت کنم. البته خودش نمیگوید چالش. میگوید دهش. دهش هم همان نذری است. به میمنت حضور ماهور هر سال دور هم جمعمان میکند و آش گندم چرب و چیلی مهمانمان میکند. البته که آداب و مناسک هم دارد. مناسکش را هم بر اساس خودش تعریف کرده: از میدان راهآهن شروع میکند به دویدن و خودش را دوان دوان میرساند به میدان تجریش (گونهای از سعی صفا و مروه؟ شاید). قبلش هم به همهی دوستان و آشنایان پیام میدهد که فلان روز همراهیام کنید. اگر میتوانید با من بدوید. اگر دوست دارید با دوچرخههایتان همراهیام کنید. اگر هم سختتان است فقط بیایید به میدان تجریش و در آنجا آش مهمان من شوید. مخاطبانش را باز گذاشته تا در چالش شرکت کنند و همراه شوند.

تابستان سال گذشته به غیر از روزهای جنگ، در مجموع شاید فقط ۱۰ روز تهران بودم و شانسم خورد که توانستم در دهش سهیل شرکت کنم. با حمید و امیرحسین سوار دوچرخههایمان شده بودیم و از تهرانپارس خودمان را رسانده بودیم به خیابان ولیعصر. فکر میکردیم زودتر از سهیل میرسیم. پس فرصت داریم به یاد ایام قدیم یک املت در املتیهای بالای تخت طاووس به رگ بزنیم و بعد که سهیل رسید همراهش شویم. داشتیم املتمان را توی پیادهرو میخوردیم که دیدیم سهیل از کنارمان رد شد. لحظهای ایستاد و یک بطری آب ازمان گرفت و دوباره شروع به دویدن کرد. خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکردیم دویده بود. سریع نوستالژیبازیمان را تمام کردیم و املت را خوردیم و رکاب زدیم تا تجریش. تا برسیم تجریش دوباره گرسنه شده بودیم. وعدهی دیدار پارک آرزوها بود. جایی که ماهور و مادرش و خانوادهها و دوستان سهیل جمع شده بودند و آش گندم به انتظارمان نشسته بود.
امسال دو نفره شده بودم. من و یار و حمید از تهرانپارس راه افتادیم و خودمان را به تجریش رساندیم. اولین بار بود که یار با دوچرخه خودش را به تجریش میرساند. نمیدانستم که بدنش این اجازه را میدهد یا نه. دوچرخهاش را تازه خریده. هنوز برایش اسم انتخاب نکرده. قرار گذاشتیم که دیگر خیابان ولیعصر نرویم و سهیل را در همان پارک آرزوها ملاقات کنیم. این جوری میتوانستیم پله پله ارتفاع بگیریم. دو کوچه در جهت غرب برویم یک خیابان در جهت شمال. شیب ممتد رکاب زدن سختتر است. یک کوچهی افقی در بین دو تا شیب رکاب زدن معمولا نفس را چاق میکند. همینطور کوچه پسکوچه خودمان را از تهرانپارس رساندیم به مجیدیهی شمالی و هروی و پاسداران و باغ سفارتهای روسیه و ترکیه و آلمان و دیگر حتی به میدان تجریش هم نرفتیم. یک راست رفتیم پارک آرزوها. اسمش هم نمادین بود برای دهش سهیل. سهیل هم آنتایم ساعت ۸ رسید به میدان تجریش. خیلیهایمان همدیگر را نمیشناختیم. همین جوری توی پارک از روی دوچرخهها میفهمیدیم که دوست سهیل هستیم. ماهور و مامانش هم با دوچرخه آمدند. دخترک خواب بود و روی صندلی کودک با آرامش نشسته بود. ازین که همه سعی میکردند کلهی سحری باهاش احوالپرسی کنند کمی کلافه بود. اما هنوز زبان به کلمات باز نکرده و نمیتواند نارضایتیاش را با کلمه بیان کند. فقط با حجب و حیا به نقطهای زل زده بود. قابلمههای آش گندم هم از راه رسیدند. خیلیها پارسال هم بودند. خیلیها جدید بودند. اول نرمش کردیم و بعد زیراندازها را پهن کردیم.

توی آن هیروویر یکهو دکتر حامدی را دیدم. استادم بود در روزهایی که مهندسی مکانیک میخواندم در دانشگاه تهران. باورم نمیآمد که استاد دانشگاه تهرانم را بعد از این همه سال یکهو ببینم. از عجایب دهشهای سهیل است دیگر. کمی چاق سلامتی کردیم و آشنایی دادم که حدود ۱۴ سال پیش با شما یک درس به اسم روشهای ساختوتولید داشتم. درس جالبی هم بود. اتفاقا هفتهی قبلش که داشتم وسایل قدیمیام را جمعوجور میکردم و کتابهای دوران مهندسی مکانیکم را میانداختم توی گونی تا بفرستم برای غرفههای بازیافت، یکی از جزوههای آن درس را هم دیدم و از دور انداخته شدن نجات دادم. یک جزوه بود در مورد اینکه چطور با یک بازدید از یک کارخانه، حال و اوضاع آن کارخانه (از نحوهی مدیریت تا کیفیت تولید محصولاتش را بفهمیم). کلا درسه در مورد این بود که قطعات فلزی دور و برمان چگونه ساخته میشوند: کپسولهای گاز، قابلمهها، سرسیلندر ماشینها، میخ و پیچ و…
کمی ظاهرم را سبکسنگین کرد گفت دههی چهارم زندگیات هستی و اشاره داد به سپیدی چند تار مو بر شقیقهام. این تار موهای سپید محصول همین دو سه ماه اخیر زندگیام بود. گفتم نه دکتر هنوز چهل ساله نشدهام. گفت ولی در دههی چهارم زندگیات هستی. کمی به فکر فرو رفتم و گفتم بلی. از دوچرخهها صحبت کردیم. روزگاری که دانشجوی مهندسی مکانیک بودم اصلا در حال و هوای دوچرخه نبودم. ولی دکتر حامدی بود. از جوانیاش هم در فکر دوچرخه بود. میگفت یک روز دوچرخهام را سوار شدم که از جادهی چالوس بروم شمال. تا نیمههای مسیر و تونل کندوان رفتم که یکهو برف گرفت. مجبور شدم برگردم. برف نگذاشت با دوچرخهام آن مسیر را کامل کنم.
گپ و گفت کردیم. خانمش هم با یار من همصحبت شد. این دهشهای سهیل اینگونه است دیگر. آدمهایی را که شاید خیلی بیربط به هم باشند دور هم جمع میکند و یکهو میبینی از شانس حادثه آدمی را بعد از ۱۴-۱۵ سال دوباره ملاقات میکنی.
آش گندمهایمان را که خوردیم، عکس یادگاری انداختیم. بعد هم کم کم از هم خداحافظی کردیم. برگشتمان سرپایینی بود. با دوچرخههایمان قل خوردیم و ارتفاع کم کردیم و برگشتیم به خانه.