پس از خشونت و سرکوب
آخر کلاس، فهمید که حال و حوصله ندارم و دارم به زور خودم را میکشانم. اصلا نمیدانم چه شد که سرگروه پروژه شدم. بقیه هولم دادند. من هم گفتم باشد. وگرنه دل و دماغش را نداشتم. گفت بیا با هم حرف بزنیم. گفتم همین امروز؟ گفت نه. امروز برنامهام پر است. فردایش ایمیل زدم و گفت پسفردا بیا ناهار با هم بخوریم. اینکه من را برای ناهار دعوت کرده بود جالب بود. من دانشجوی دکترایش نبودم. پروژهی خاصی هم باهاش نداشتم. فقط یک درس باهاش دارم. کاری نداریم، مهربانیاش بود و ته ذهنم گفتم حتما مهربانی این استاد اروپایی را جایی ثبت کنم و بعدها اگر آدمی شدم در حد اهمیت او، حتما این رفتارش را هی به خودم یادآوری کنم. یک استاد ایرانی داریم اینجا، باهاش درس برداشتم. روزهای…








